تبليغاتX
این خانه واژه های نسوز دارد
قدرِ شرمندگی هایت را بدان!
در زندگی هر روزه ی ما معمولا لحظاتی پیش می آید که فرقی نمی کند چقدر اعتماد به نفس داشته باشیم یا چه گذشته ای داشته باشیم (افتخار آمیز یا  مایه ی سرافکندگی) یا طرف مقابل مان چقدر زیرک، موذی و بدجنس باشد و یا خودمان چقدر زبان دراز و حاضر جواب باشیم؛ آن چه که اتفاق می افتد سرافکندگی و شرمندگی است.
چیزی که با زندگی کردن در جامعه برایمان زیاد رخ می دهد لحظات شرمنده کننده است. لحظات شرمنده کننده ای که انواع مختلفی دارند، که فعلا نظر ما نوع بخصوصی از آن است. نوع بخصوصی که شرمندگی اش در بسیاری از اوقات (بیشتر/ فقط) برای خودمان محسوس است و کمتر طرف مقابل متوجهش می شود. طرف مقابلی که با انواع و اقسام نیت ها (از خیرخواهانه گرفته تا انواع نیت های سوء) با سئوالاتی حیثیت و آبروی مان را نشانه می رود. اما نه، دقیق تر بگویم: غرورمان را، عزت نفس مان را و تمام آن چه که بدان افتخار می کنیم را نشانه می رود. سئوالاتی که مدل های عمومی و همه گیر و یا اختصاصی و شخصی هم دارند. سئوال هایی که می توانند بنا به جنسیت مان رنگ عوض کنند و پویا و تاثیرگذار و البته سوهان روح باقی بمانند. سئوال هایی مثل: چرا شوهر نمی کنی؟(دقیقا با همین لفظ) یا نمی خوای بازم بچه بیاری؟ برای خانم ها و کارت چیه؟ بعد از دانشگاه یا سربازی می خوای چکار کنی؟ برای آقایان. در این میان البته سئوالات مشترک دو جنس هم وجود دارند.
سخت ترین سئوال در بین سئوالاتی که برای هر فرد فارغ از جنسیت اش طرح می شود، سئوالاتی است که به نوعی به هدف زندگی ما مربوط می شود. سئوال های کلی ای که با وجود کلی مطرح شدنشان عجیب در ذهنمان ریز ریز و فریم وار رد می شوند و جاودانه تا مدت ها باقی می مانند.

این سئوال ها از آن جا که معمولا ریشه در واقعیت هایی دارند که کمابیش قبولشان نداریم یا نمی خواهیم قبولشان کنیم، دردناک اند و گریز ناپذیر. و انسان موجودی است که بی آن که بخواهد در برابر هر آن چه که رنجش دهد منقبض می شود و حالت دفاعی و گاه تهاجمی می گیرد تا رنجش را فراموش و یا حداقل کم کند و این عجیب نیست چرا که وقتی وارد دنیای دیگران می شوی باید خود را آماده ی هر واکنشی کنی!
آن مکانیسم دفاعی برای بروز خودش حالت های مختلفی دارد. از جمله فراموشی، انکار، پرخاش و فرافکنی. در این میان یکی از راه ها که هم افراد و هم جامعه از آن استفاده می کنند، برچسب زدن است: نسبت یا صفت منفی دادن به چیزی، حالتی، فعلی یا حرکتی که دوستش نداریم و با برچسب زدن به آن می خواهیم آن را بد و زشت و تابو جلوه دهیم تا هیچ کس آن را به زبان نیاورد.
با این حساب آن قبیل سئوال های سوهان روح بنا بر مکانیزم دفاعی با انواع و اقسام برچسب ها همراه می شود تا مثلا حوزه ی خصوصی و شخصی تلقی شود تا از دسترس دیگرانِ فضول مصون بماند.
در آدم هایی که این قبیل سئوالات را می پرسند دو صفت زیرک بودن و نیت خیر داشتن رابطه ی معکوس با هم دارند، همان حالت دو قطب موافق آهن ربا که با وجود یکی دیگری می گریزد. پرسشگران این سئوال ها یا زیرک اند یا خیرخواه! زیرک اند و بدجنس و می پرسند تا ضربه ای زده باشند و لذتی برده باشند و خیرخواه اند و کم هوش که خیرخواهانه می پرسند و دفاع/تهاجم ما (که مطمئنا دوست داشتنی نخواهد بود) را خواهند دید.
  
کمی که زیرک باشی و در بین آدمیان زندگی کرده باشی، به سرعت متوجه خواهی شد که با جنبه ترین و منطقی ترین آدم ها هم تاب شنیدن انتقاد و یا مواجهه با سئوال هایی که خلاف میلشان باشد را ندارند. پس برای ادامه ی زندگیِ مسالمت آمیز راه سختی نداریم. فرمول ساده است. با کسی کاری نداشته باش تا با تو هم کاری نداشته باشند. (البته اسلام چنین چیزی را برنمی تابد!). این پرانتزی که می بینید این قدر راحت و بی چنگ و دندان باز شد و راحت تر بسته شد، این قدر مهم هست که متن حاضر را بر اساس اش دوباره و چندباره بنویسم ولی فعلا که براساسش عمل نکرده ام. تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد!
القصه! دخالت در کار و اختیار دیگران یا شاید مشورت های پندآمیز و خیرخواهانه دادن به دیگران همگی بازی کردن با خطوط قرمزی است که قرمز بودنشان یک جمله طلایی دارد: حوزه ی خصوصی هر فردی برایش مقدس است و قداست هر چیز با حریمش تعیین می شود. حریمی که به تو اجازه ی نزدیک تر شدن نمی دهد و تو را در فاصله ای امن از خودش نگه می دارد. (شاید اوج کارایی آن پرانتزی که در بالا گفتم همین جا باشد).

سئوال های مداخله جویانه با تمام ناراحت کننده بودنشان و آدم های فضول و کنجکاو با تمام تحمل ناپذیریشان تنها و تنها شاید یک فایده داشته باشند و آن این که معمولا دخالتشان و ناراحتی ای که با دخالتشان ایجاد می کنند ریشه در واقعیتی دارد که از آن می گریزیم واقعیتی که خودمان می دانیم چقدر برایمان ناراحت کننده است. واقعیتی که اصلا دوستش نداریم و به هر کس یا هر چیزی که دوباره آن را به یادمان بیاورد مبارزه می کنیم. شاید (ای کاش) زمانی از این مبارزه خسته شویم و مردانه (خانم ها بخوانند: زنانه) و تمام قد در مقابل این واقعیت گریز ناپذیر بایستیم و آن گونه که دوست داریم تغییرش دهیم. فایده ی آن شرمندگی ها این قدر مهم هست که آن ها را تحمل کنیم و من نام این متن را   "قدر شرمندگی هایت را بدان"  بگذارم!
   چه پایانی شکوهمندتر از این؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 22:19 توسط علی بنائیان |

صد سال تنهایی

آدم ها آدم بودنشان تابعی است از  زمانی که در زندگی خود به تنهایی اختصاص می دهند. تنهایی های اجباری و اختیاری. فرار از جمع و طرد شدن. تنهایی هایی که می توانند خوب یا بد باشند. زشت یا زیبا. تنهایی چون هر پدیده ی دیگری به راحتی قابل قضاوت کردن به خوب و بد نیست. نقطه ی مطلقی برایش وجود ندارد. اگر خوب تا بد را از یک تا بیست روی یک نمودار فرض کنیم که خوب کامل بیست و بد کامل یک باشد، به نظر من تنهایی جایی دارد در نزدیکی های 11، نه 10 نه 9 و نه حتی هیچ عدد دیگری!
همیشه برای قضاوت درست و منطقی و واقعی از کارمان باید مقداری هم که شده از کارمان فاصله بگیریم. فاصله بگیریم و در جایی بایستیم که منافع و غرورمان در قضاوتمان تاثیر نگذارند. طوری که انگار این محصول، نتیجه ی کار ما نیست: مثل یک نقاش یا خطاط که برای ارزیابی کار خود از اثرش فاصله می گیرد و تنهایی برای ما  انسان ها فرصتی است که از خودمان کمی فاصله بگیریم و به دورنمایی از خودمان برسیم. مثل ایستادن در مقابل یک آینه تمام قد البته آینه ای که همزمان پیش و پست را نشان می دهد. کمی ها و کاستی ها، حب و بغض ها، عشق و نفرت ها و کلی پارادوکس دیگر که همگی جزیی از ابعاد هر انسان است.
مهمترین ویژگی تنهایی دور شدن از جامعه است. دور شدن از هیاهوی جمع. دور شدن از تلازم همیشگی حق و تکلیف. دور شدن از تلازم مسئولیت و پاسخگویی. آدم که تنها می شود، مستقل تر است، آزادتر، بی قید و بندتر و در کل راحت تر اما شاید غمگین تر و البته ناقص تر.
تنهایی فرصتی است برای جدایی از آن چه پیرامونمان رخ داده یا دارد رخ می دهد. پیرامونی که دراین مواقع اغلب ناراحت کننده است و تاسف بار. پیرامونی که به داشتنش و یا به بودن در حیطه اش نمی توان افتخار کرد. تنهایی گاهی می تواند ما را  از رنجی که می بریم، رهایی بخشد. تنهایی شاید چیزی شبیه time out  باشد. چیزی شبیه ساعت آن شخصیت کارتونی که می توانست با ساعت اش زمان را متوقف کند تا نفسی چاق کرده باشیم، تا نقشه ی دشمنان مان را پیش بین کنیم و خنثی.
 در عالم ورزشکاران پرش آزاد حالتی بعد از پرش وجود دارد که لذت پرش آن چنان پرنده را در خود حل می کند که امکان دارد متوجه وضعیتش نشود و پرش آن قدر ادامه پیدا کند که به زمین برسد ولی چتر نجات را باز نکند. خودِ پرنده ها توصیفاتی از این حالت دارند مثل: یک نشئگی خطرناک و کوتاه، یک حالت خلسه وار یا یک خواب آرام.
 پرش که کشدار شود نه تنها خطرناک که مرگ آور هم می شود. تنهایی هم از این قاعده مستثنا نیست. تنها که شدی نیروی عجیبی در رگ و پی ات غل غل می زند که یک ساختارشکن تمام عیار شوی و تمدنی را معدوم و مردمانش را مرعوب توانایی هایی کنی که تنهایی برایت به ارمغان آورده است. این قضیه طرف دیگری هم دارد و آن این که تنهایی رابطه ی مستقیمی با خودکشی دارد که البته در ادامه ی همان حالت اول است(معمولا ساختارشکن ها با خودکشی پایان پیدا می کنند).
تنهایی پر است از کارهای نکرده، پر است از حرف های نزده، پراست از جاهای نبوده و پر است از آرزوها  و حسرت های بی پایان برنداشته ها و از دست داده ها. در تنهایی کارهایی را که در گذشته ی مان نکردیم بی ترس از بازخواست دیگران، بی خجالت از طرف مقابل و شجاعانه و متهورانه انجام می دهیم و کلی کیف می کنیم. انگار داریم بازی می کنیم. بازیکن بازی بر اثر اشتباهات مان هی می میرد ولی چون مرگ را دوست نداریم دائما برمی گردیم از اول و دوباره و سه باره و خلاصه چندباره. تنهایی مان پر است از جنبه های کامل نشده و عقده وارمان که حالا مجالی برای شکوفا شدن و خالی شدن پیدا می کنند.
در بین تنهایان راه های بکرتر و خلاقانه تر و البته گاهی احمقانه تری از دیگرانِ در جمع برای حل مشکلات وجود دارد و همین است که آن ها را مرموز و خطرناک می کند. در دنیایی که که بر اساس عادت و کنترل و پیش بینی پذیری همه چیز بنا شده، خلاق و مستقل بودن خیلی خیلی خطرناک است. تنهایی انواعی دارد: تنهایی که به گوشه نشینی و واپس گرایی منجر می شود و تنهایی که با مستقل ماندن و وابسته نبودن معنا می شود، فرسنگ ها فاصله دارد. هر چقدر که نوع اول آرزوی دنیای امروز و اربابانش است، نوع دوم هراسناک و مخل امنیت دیگرن تلقی می شود.
شاید تنهایی گاهی از اوقات دلپذیر هم باشد و مطمئنا گاهی هم لازم است اما ما آفریده شدیم که در جمع باشیم تا باهم بدست بیاوریم و با هم از دست بدهیم، تا اصلاح شویم و اصلاح کنیم. ما همگی انسانیم و نیازمند ارتباط و نیاز به ارتباط یعنی آدما نمی توانند به تنهایی زندگی کنند و برای تنها زنده ماندن یا باید خدا بود یا حیوان!!!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 17:27 توسط علی بنائیان |

درستیز با خویشتن و جهان
تا بحال چند بار بزرگترها و عقل کل ها در راه کم کردن از درد و رنجی که می بریم، برایمان از مصلحت گفته اند؟ تا بحال خودمان چند بار برای دیگران، مادربزرگ و پدربزرگ وار بر منبر نصیحت بالا رفتیم و روضه ها خوانده ایم؟ از این که حرف رعیت جماعت چه می تواند باشد جز شکر؟! از این که تو بنده ای و او معبود و در رابطه ی عبد و معبود چه جای شکایت و گله و زاری است؟! مثل اغلب اوقات ما خیلی از چیزها را می دانیم اما آن طور که باید عمل نمی کنیم. در چشمان وجدانمان زل می زنیم و آن طورکه دوست داریم عمل می کنیم نه آن طور که باید.
اما مصلحت. مصلحت یعنی خاصیت، یعنی سود، یعنی نفع. بی شک مصلحت وجود دارد و هیچ کس هم آن را انکار نمی کند اما در قسمتی از دانستنی هایمان قرار می گیرد که ما می دانیم و بهشان عمل نمی کنیم، که باورشان نداریم، که قبول کردنشان سخت است. مثل این که می دانیم دروغ بد است و دروغ می گوییم. مثل این که می دانیم سیگار مضر است و باز  سیگار می کشیم.
براستی چگونه می توانیم پدیده ها و اتفاقات اطرافمان را به خوب و بد، به ناراحت کننده و خوشحال کننده تقسیم کنیم؟ مگر چکار می کنیم که از مصلحت و کارکردهایش برایمان می گویند؟ فکر می کنم مشکل از ابزاری است که با آن پدیده ها را می سنجیم. مشکل در نرم افزاری است که خدا رویمان نصب کرده. ما برای این قبیل کارها آفریده نشده ایم. آفریده نشدیم که خدایی کنیم و خوب و بد بودن حقیقیِ چیزها را تعیین کنیم. نمی توانیم پدیده ها را از ورای دیوارهای مادی ای که دیدمان را محصور می کنند، ببینیم. ما برای این کارها قدمان کوتاه است، خیلی کوتاه حتی اگر روی نوک پا بایستیم، حتی اگر از دوش دیگران بالا برویم!
 ابن سینا در جایی گفته: دانش ما به اندازه ی شعاع دایره است و جهل مان به اندازه ی مساحت همان دایره. حالا هر چه شعاع دانایی ما بیشتر شود، مساحت جهل مان هم بیشتر می شود!
نتیجه ی 1: تا بدانجا رسيد دانش من، که بدانم همي نادانم.
نتیجه ی 2: دیدی گفتم قدمان کوتاه است!

اصل قضیه این است که ما توانایی انجام یک داوری ارزشی به دور از اشتباه را نداریم. این داوری مستلزم درک کامل زنجیره ی رویدادهایی است که امکان دارد به رویدادی دراماتیک یا تراژیک منجر شود. باید بدانیم چطور مقصر را پیدا کنیم و برای این کار لازم است دقیقا بدانیم که وقایع کی و به چه دلیل رخ داده اند!

یعنی این که که در روابط اجتماعی سرنخی وجود ندارد یا اگر وجود دارد پیداشدنی نیست. هر معضل یا پدیده ی اجتماعی را که دوست دارید، انتخاب کنید. سعی کنید منشا و سرنخ آن را پیدا کنید. از چند حال خارج نیست: یا آنقدر در جزئیات ریز می شوید که کارتان هیچ وقت پایانی پیدا نمی کند، یا از آن طرف بام می افتید و تحلیل تان کلی می شود (هم وزن تحلیل های بقال سر کوچه) یا به سرنخ های ظاهرا بی ربطی می رسید که خودتان هم رویتان نمی شود جایی بازگو کنید و  شما را دایی جان ناپلئونی می خوانند و گرفتار توهم توطئه. ذات روابط اجتماعی همین است که هیچ وقت هیچ کس نمی تواند و نخواهد توانست که سرنخ را پیدا کند. اصلا انگار سرنخی وجود ندارد.

لب کلام:

این که دنیا به کدام سمت می رود و ما کجاییم و آیا خدایی دانا و عادل وجود دارد که بتواند مصلحت ما را تشخیص دهد؛ همه و همه خیلی بستگی به این دارد که ما کجا ایستاده ایم و با چه دیدی نگاه می کنیم.
بنده، عبد، رعیت و مسلم و مومن اصلا قرار نبوده و نیست که اعتراض کنند. حقی(در برابر خدا) نداشته و ندارد که بخواهد بازخواست کنند. پس با این ذهنِ پرسشگر و ناآرام چه کنیم؟
مشکل با تکلیف گرایی حل می شود. لا یکلف الله نفسا الا وسعها. وحید جلیلی می گه:«تکلیف گرایان همواره در گشایشند چرا که تکلیفی جز استفاده از وسع ندارند. آن که در غربت و مظلومیت در یک قدمی شهادت است می کوشد آن چه رضای خداست انجام دهد و آن که در اوج قدرت و حشمت ظاهری است نیز. تکلیف گرایان نه دلتنگیشان دائمی است و نه شرایط بیرونی بر ذهنشان مهر می زند و دست و زبانشان را به بند می کشد و اختیارشان را سلب می کند. هر محیطی و هر شرایطی آماده واکنشی از سوی مومنان است و در هیچ محیط و هیچ شرایطی مومن بی وسع نیست چرا که یا مامور به شکر است یا مامور به صبر و این هر دو ادای تکلیف است. تکلیف گرایان، وسع شناس و فرصت محورند. آن ها مکلفند که هیچ فرصت و ظرفیت و قابلیت و امکان و ابزاری را که در اختیار دارند مهمل و معطل نگذراند».

القصه وقتی دنیا و مافیها(اعم از پدیده ها و رابطه ها و آدم ها) را این گونه ببینی دیگر برایت از چرایی و چیستی مصلحت سئوالی به وجود نمی آید. فلسفه ی هر چه از دوست رسد نیکوست همینه!
پی نوشت: زنان چه الگوی خوبی دارند وقتی او آن همه مصیبت می بیند و در برابر قدرت نمایی دشمن ما رایت الا جمیلا می گوید!

 
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 0:13 توسط علی بنائیان |

-    روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد!


به تمام شباهت های بین خودم و خودت فکر می کنم، به تمام لحظه هایی که با هم بودیم به تمام لحظه هایی که می توانستیم با هم باشیم، به دیشبی که چه اصراری می کردی که بیایم پیشت و من نیامدم. فقط به کیبورد نگاه می کنم.
به این که چقدر دوست داشتم که مثل تو باشم، مثل تو شوم. به تویی که تنها و تنها اسطوره و آرزوی مشترک دنیای کودکی و بزرگسالی ام بودی. به این که چقدر فامیل و دوست و آشنا برایم عبارت ولد الحلال یشبه بالخال! را می خواندند. فقط به کیبورد نگاه می کنم تا دستم
به طعم تلخ و شور اشک هایی که روی گونه هایم می غلطند. به صورت و دستهای استخوانیت، به حوصله ی تمام نشدنیت برای بازی با بچه ها. به توانایی بی مثالت در انتقال عمیق ترین مفاهیم به کودکان در قالب بازی های ساده. به صبر بی مثالت بر رنج ها و دردها. به تویی که درزندگی به هیچ کس وابسته نبودی و وابسته نشدی. به تویی که معصومانه زندگی کردی و معصومانه تر رفتی. فقط به کیبورد نگاه می کنم تا دستم از ذهنم
دوست دارم مثل کودکی ها بدوم وسط حیاط خانه ی مادربزرگ و تا جایی که می توانم بلند داد بزنم دایی امییییییییییییییییییییر و آنقدر «ی»  را بکشم تا بیرون بیایی و دنبالم کنی تا باز رندانه دعوایم کنی که همسایه ها خوابند و بیسواد خطابم کنی. دوست دارم دوباره کودک شوم و تسبیحت را از دستانت چنگ بزنم و با تحکم و مطمئن بگویم: دیگه بهت نمی دم! و تویِ بدجنس طوری بگویی: مال خودت که مجبور شوم همان موقع بهت پسش بدم. فقط به کیبورد نگاه می کنم.
فقط به کیبورد نگاه می کنم تا دستم از ذهنم عقب نیافتد. فقط به کیبورد نگاه می کنم و می خواهم راهی از بین این کلمات و دکمه های بی حس و حالِ لعنتی به سوی تو پیدا کنم. حالا فقط می نشینم و بوی عطرت را که دیگر تکرار نخواهد شد در مشامم تکرار می کنم. حالا فقط می نشینم و دانه های تسبیحت را در دستانم بالا و پایین می کنم.
تو رفتی و من ماندم اما نه تو رفتی و من وامانده ام. حالا در لحظه ای که این سطور را می نویسم یکی مان هست و یکی مان نیست و یادِ آن که نیست، آن که هست را انباشته است.
این اشک ها را که می بینید واقعیِ واقعی است.

اینجا را هم بخوانید
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 16:25 توسط علی بنائیان |

جاده ی خوشبختی در دست تعمیره!


ما از دنیای مان چه می خواهیم؟ بر چه اساس خوشبخت یا نگون بخت لقب می گیریم؟ چه چیزی تعیین می کند که مایه ی غبطه ی دیگرانیم یا شایسته ی تاسف شان به حالمان؟

 هر روز را که شب می کنیم و هر شب را که صبح دائما در ارتباطیم. در ارتباط با آدم ها با وسیله ها با پدیده ها با جانداران و بی جانان با چشمان حریص مردانی که از کنارمان می گذرند با زنان زیبایی که با تمام جلوه های جنسی شان به خیابان آمده اند با بقال و چقال و مطرب و آخوند و معلم و پلیس و... با سنگ هایی که در تقدیرمان نوشته شده که باید شوت شان کنیم با برگ درختانی که خود کنده ایم و تنها خود تصمیم می گیریم که کجا و در چه حالتی رهایشان کنیم با آدامس های در دهانمان که تنها خود تعیین می کنیم که چند بار و با کدام طرف دندان ها بجویم شان یا که نه یواشکی(طوری که کسی نفهمد) قورتشان بدهیم. با عابران ناشناس در پیاده روها که خود تصمیم می گیریم که ازشان جلو بزنیم یا نه. خوشبختانه یا متاسفانه روحیه ی مان، حال و حوصله یمان نه همیشه اما بیشتر اوقات بازتابی است از موفقیت و شکست در همین روابط ظاهرا دمِ دستی و الکی.

بچه تر که بودم در رفت و آمد بین مدرسه تا خانه همیشه سنگی تشتک نوشابه ای چیزی را پیدا می کردم و سعی می کردم تا مقصد همراهی ام کند. این بازی یک قانون داشت و آن این که سنگ را فقط باید با ضربه های پایم با خود همراه کنم! تمام رنجِ رد شدن از خیابان ها و جوی های آب را به جان می خریدم تا... تا ... تا... ؟ نه! این کار تا نداشت و ندارد. هدفی برایش پیش بینی نشده بود اما همین که در این کار موفق می شدم نوید یک روز خوب بود و شکست در این بازی آمدنِ روزی را خبر می داد، لبریز از ناراحتی!

جالب این که قصه هنوز همان است و من هم هنوز همان پسربچه بازیگوش. بیم ها و امیدها هنوز همان طور شکل می گیرند فقط ظاهر قضیه فرق کرده است. کودک دیروز که با تک بوسه های دلنشین مادر خوشحال می شد اگر کسی نفهمد باز هم دلش می خواهد که کسی پیدا شود که دوستش داشته باشد که بغلش کند که از غمش ناراحت شود که روزی، جایی، زمانی دل تنگ آمدنش باشد و دلواپس نیامدنش. دوست دارد رئیس بداخلاق و سخت گیرش بیاید و چند روز برایش مرخصی تشویقی رد کند. دوست دارد هم او(آقای رئیس) با آن کت و شلوار قنداق پیچش بیاید و بی آن که لبخند بزند دستانش را تا جایی که می شود زیر بغل مان در هم کلاف کند که به ما دلداری داده باشد. 

ما بزرگ شده ایم اما هنوز بسان بچه ها کارتونی فکر می کنیم. دلمان چیزهایی را می خواهد که فقط در دنیای کارتون ها و شخصیتهای دست و دلباز و نامحدود و بی قیدشان ممکن است. متاسفانه با همین آرزوها و خیال بافی هایِ مداوم سر می کنیم و هی منتظریم. منتظریم و از این که انتظارمان به سر نمی رسد، ناراحتیم.

همیشه همین طور بوده. حاشیه ها بزرگتر از متن می شوند. جزئیات ناچیز و کوچک ،واقعیت های بزرگ زندگیمان را رقم می زنند. فیلم ها و قهرمانان اش ما را بد عادت کرده اند. هی منتظریم لحظه ی سرنوشت ساز زندگی مان برسد تا کلی دعوا کنیم، کلی کتک بخوریم و دردمان بیاید، کلی مردم مسخره مان کنند ولی ما مقاومت کنیم و آخر به آن چه که عمری دوستش داشته ایم، برسیم. غافل از این که زندگی همین هایی است که دائما از کنارشان با بی خیالی تمام رد می شویم. نه آن چیزی که فیلم ها هی نشان مان می دهند! ما فقط دوست داریم که خودمان را منطقی و عاقل و واقع گرا نشان بدهیم واگرنه همان کودکِ نازک دلِ بی منطقِ احساساتی هستیم. ما همان کودک احساساتی هستیم که آتش دوست داشتن و متنفر بودن مان به پفی مشتعل و به تفی خاموش می شود.

ما از دنیایمان چه می خواهیم؟ دقیق تر بگویم: ما از خدایمان چه می خواهیم؟

فرقی نمی کند که در کجا و به چه شکلی زندگی می کنیم. عرصه ی اجتماعی و روابط ما در آن شرایطی را فراهم می کند که در آن چیزی که به وفور یافت می شود، دلیل برای نارضایتی است. با این حساب فرقی نمی کند که کجای زندگی باشی، مرحله ی چند باشی، چند تا غول با شاخ و دم را کشته باشی؛ با یک حساب سرانگشتی همیشه از آن چه که در آن واقعیم ناراحتیم و ناخشنود. این رسم دنیاست، این ذات انسان است. این لازمه ی پیشرفت است، این دلیل زنده بودن و زنده ماندن است. اشتباه نشود منظورم حرص و طمع و آز و قس علی هذا نیست!
بلکه منظورم از نارضایتی شرایطی است که معمولا بعد از هر اتفاق ناخوشایندِ غیرمنتظره برای مان می افتد. حسی مثل حس جاگذاشتن کلید و پشت در خانه ماندن، مثل سوار تاکسی شدن با همکلاسی با کیف پولی که درجیب نیست و در خانه جا مانده (در مقیاس کوچک تر و کم اهمیت تر تا چیزهای مهم تر و بزرگتر). آن جاهایی که به شانسِ نحس مان لعنت می فرستیم، آن جایی که از بخت بدمان می نالیم. آن جایی که نامحتمل ترین اتفاقات(به زعم خودمان) وقتی برایمان رخ می دهد که در خواب آسودگی فرو رفته ایم، که خیالمان راحت است. آن جایی که وارد دنیای لایتناهی ای کاش ها می شویم. آن جایی که حاضریم خیلی از داشته های مان را بدهیم تا شرایط بدی که داریم را به فراموشی بسپاریم.

 معمولا در این شرایط فرقی نمی کند چقدر دینداریم و معتقد، فقط لب به اعتراض به عدالت خداوندی می گشاییم. آن جایی که کار خاصی نمی کنیم فقط می نشینیم و جولان دادن روزگار را می بینیم. می نشینیم و وجدانمان را می بینیم که بر گرده ی مان سوار شده و ما را می برد آن جا که خاطر خواه اوست. آن جایی که ما انسان های مثلا روشنفکر و واقع گرا که عمری را در شکستن بت های ذهنی سپری کرده ایم، باز دست به دامان خرافات و اوهام می شویم. دوباره دنبال اسطوره ها و دمِ مسیحایی شان می گردیم. آن جایی که جبر روزگار و اراده ی آهنین اش را آن قدر محکم و لایتغیر می بینیم که تمام غرور و عزت نفس مان را کنار می گذاریم و به غلط کردن و ...خوردن می افتیم. آنجا که تند تند قول می دهیم و عهد می بندیم که دیگر آدم قبلی نخواهیم بود فقط به شرطی که آهای تویی که آن بالایی و زورت خیلی زیاد است بیا و مردانگی کن و کارمان را راه بینداز. یاد شخصیت اصلی رمان بادبادک باز می افتم آن جا که ازسر ناچاری می خواست نماز بخواند و یادش رفته بود که چطور باید بخواند، آن جا که قول می داد که دیگر مشروب نخواهد خورد. و من یادِ خودم می افتم که چقدر از این قول ها داده ام.

به اینجا که می رسیم باید دیوانه شویم. باید از خودمان بدمان بیاید. باید بغض مان بگیرد. باید بر بیچارگی خود تاسف بخوریم. نخیر اخوی! نیازی نیست که زور بزنی. این سامانه(تنفر از خود)خودکار عمل می کند! 

پی نوشت: این ها را که می بینید اشک نیست، بوی پیاز می آید!

  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 0:21 توسط علی بنائیان |