صد سال تنهایی
آدم ها آدم بودنشان تابعی است از زمانی که در زندگی خود به تنهایی اختصاص می دهند. تنهایی های اجباری و اختیاری. فرار از جمع و طرد شدن. تنهایی هایی که می توانند خوب یا بد باشند. زشت یا زیبا. تنهایی چون هر پدیده ی دیگری به راحتی قابل قضاوت کردن به خوب و بد نیست. نقطه ی مطلقی برایش وجود ندارد. اگر خوب تا بد را از یک تا بیست روی یک نمودار فرض کنیم که خوب کامل بیست و بد کامل یک باشد، به نظر من تنهایی جایی دارد در نزدیکی های 11، نه 10 نه 9 و نه حتی هیچ عدد دیگری!
همیشه برای قضاوت درست و منطقی و واقعی از کارمان باید مقداری هم که شده از کارمان فاصله بگیریم. فاصله بگیریم و در جایی بایستیم که منافع و غرورمان در قضاوتمان تاثیر نگذارند. طوری که انگار این محصول، نتیجه ی کار ما نیست: مثل یک نقاش یا خطاط که برای ارزیابی کار خود از اثرش فاصله می گیرد و تنهایی برای ما انسان ها فرصتی است که از خودمان کمی فاصله بگیریم و به دورنمایی از خودمان برسیم. مثل ایستادن در مقابل یک آینه تمام قد البته آینه ای که همزمان پیش و پست را نشان می دهد. کمی ها و کاستی ها، حب و بغض ها، عشق و نفرت ها و کلی پارادوکس دیگر که همگی جزیی از ابعاد هر انسان است.
مهمترین ویژگی تنهایی دور شدن از جامعه است. دور شدن از هیاهوی جمع. دور شدن از تلازم همیشگی حق و تکلیف. دور شدن از تلازم مسئولیت و پاسخگویی. آدم که تنها می شود، مستقل تر است، آزادتر، بی قید و بندتر و در کل راحت تر اما شاید غمگین تر و البته ناقص تر.
تنهایی فرصتی است برای جدایی از آن چه پیرامونمان رخ داده یا دارد رخ می دهد. پیرامونی که دراین مواقع اغلب ناراحت کننده است و تاسف بار. پیرامونی که به داشتنش و یا به بودن در حیطه اش نمی توان افتخار کرد. تنهایی گاهی می تواند ما را از رنجی که می بریم، رهایی بخشد. تنهایی شاید چیزی شبیه time out باشد. چیزی شبیه ساعت آن شخصیت کارتونی که می توانست با ساعت اش زمان را متوقف کند تا نفسی چاق کرده باشیم، تا نقشه ی دشمنان مان را پیش بین کنیم و خنثی.
در عالم ورزشکاران پرش آزاد حالتی بعد از پرش وجود دارد که لذت پرش آن چنان پرنده را در خود حل می کند که امکان دارد متوجه وضعیتش نشود و پرش آن قدر ادامه پیدا کند که به زمین برسد ولی چتر نجات را باز نکند. خودِ پرنده ها توصیفاتی از این حالت دارند مثل: یک نشئگی خطرناک و کوتاه، یک حالت خلسه وار یا یک خواب آرام.
پرش که کشدار شود نه تنها خطرناک که مرگ آور هم می شود. تنهایی هم از این قاعده مستثنا نیست. تنها که شدی نیروی عجیبی در رگ و پی ات غل غل می زند که یک ساختارشکن تمام عیار شوی و تمدنی را معدوم و مردمانش را مرعوب توانایی هایی کنی که تنهایی برایت به ارمغان آورده است. این قضیه طرف دیگری هم دارد و آن این که تنهایی رابطه ی مستقیمی با خودکشی دارد که البته در ادامه ی همان حالت اول است(معمولا ساختارشکن ها با خودکشی پایان پیدا می کنند).
تنهایی پر است از کارهای نکرده، پر است از حرف های نزده، پراست از جاهای نبوده و پر است از آرزوها و حسرت های بی پایان برنداشته ها و از دست داده ها. در تنهایی کارهایی را که در گذشته ی مان نکردیم بی ترس از بازخواست دیگران، بی خجالت از طرف مقابل و شجاعانه و متهورانه انجام می دهیم و کلی کیف می کنیم. انگار داریم بازی می کنیم. بازیکن بازی بر اثر اشتباهات مان هی می میرد ولی چون مرگ را دوست نداریم دائما برمی گردیم از اول و دوباره و سه باره و خلاصه چندباره. تنهایی مان پر است از جنبه های کامل نشده و عقده وارمان که حالا مجالی برای شکوفا شدن و خالی شدن پیدا می کنند.
در بین تنهایان راه های بکرتر و خلاقانه تر و البته گاهی احمقانه تری از دیگرانِ در جمع برای حل مشکلات وجود دارد و همین است که آن ها را مرموز و خطرناک می کند. در دنیایی که که بر اساس عادت و کنترل و پیش بینی پذیری همه چیز بنا شده، خلاق و مستقل بودن خیلی خیلی خطرناک است. تنهایی انواعی دارد: تنهایی که به گوشه نشینی و واپس گرایی منجر می شود و تنهایی که با مستقل ماندن و وابسته نبودن معنا می شود، فرسنگ ها فاصله دارد. هر چقدر که نوع اول آرزوی دنیای امروز و اربابانش است، نوع دوم هراسناک و مخل امنیت دیگرن تلقی می شود.
شاید تنهایی گاهی از اوقات دلپذیر هم باشد و مطمئنا گاهی هم لازم است اما ما آفریده شدیم که در جمع باشیم تا باهم بدست بیاوریم و با هم از دست بدهیم، تا اصلاح شویم و اصلاح کنیم. ما همگی انسانیم و نیازمند ارتباط و نیاز به ارتباط یعنی آدما نمی توانند به تنهایی زندگی کنند و برای تنها زنده ماندن یا باید خدا بود یا حیوان!!!
اصل قضیه این است که ما توانایی انجام یک داوری ارزشی به دور از اشتباه را نداریم. این داوری مستلزم درک کامل زنجیره ی رویدادهایی است که امکان دارد به رویدادی دراماتیک یا تراژیک منجر شود. باید بدانیم چطور مقصر را پیدا کنیم و برای این کار لازم است دقیقا بدانیم که وقایع کی و به چه دلیل رخ داده اند!
یعنی این که که در روابط اجتماعی سرنخی وجود ندارد یا اگر وجود دارد پیداشدنی نیست. هر معضل یا پدیده ی اجتماعی را که دوست دارید، انتخاب کنید. سعی کنید منشا و سرنخ آن را پیدا کنید. از چند حال خارج نیست: یا آنقدر در جزئیات ریز می شوید که کارتان هیچ وقت پایانی پیدا نمی کند، یا از آن طرف بام می افتید و تحلیل تان کلی می شود (هم وزن تحلیل های بقال سر کوچه) یا به سرنخ های ظاهرا بی ربطی می رسید که خودتان هم رویتان نمی شود جایی بازگو کنید و شما را دایی جان ناپلئونی می خوانند و گرفتار توهم توطئه. ذات روابط اجتماعی همین است که هیچ وقت هیچ کس نمی تواند و نخواهد توانست که سرنخ را پیدا کند. اصلا انگار سرنخی وجود ندارد.
لب کلام:
این که دنیا به کدام سمت می رود و ما کجاییم و آیا خدایی دانا و عادل وجود دارد که بتواند مصلحت ما را تشخیص دهد؛ همه و همه خیلی بستگی به این دارد که ما کجا ایستاده ایم و با چه دیدی نگاه می کنیم.
بنده، عبد، رعیت و مسلم و مومن اصلا قرار نبوده و نیست که اعتراض کنند. حقی(در برابر خدا) نداشته و ندارد که بخواهد بازخواست کنند. پس با این ذهنِ پرسشگر و ناآرام چه کنیم؟
مشکل با تکلیف گرایی حل می شود. لا یکلف الله نفسا الا وسعها. وحید جلیلی می گه:«تکلیف گرایان همواره در گشایشند چرا که تکلیفی جز استفاده از وسع ندارند. آن که در غربت و مظلومیت در یک قدمی شهادت است می کوشد آن چه رضای خداست انجام دهد و آن که در اوج قدرت و حشمت ظاهری است نیز. تکلیف گرایان نه دلتنگیشان دائمی است و نه شرایط بیرونی بر ذهنشان مهر می زند و دست و زبانشان را به بند می کشد و اختیارشان را سلب می کند. هر محیطی و هر شرایطی آماده واکنشی از سوی مومنان است و در هیچ محیط و هیچ شرایطی مومن بی وسع نیست چرا که یا مامور به شکر است یا مامور به صبر و این هر دو ادای تکلیف است. تکلیف گرایان، وسع شناس و فرصت محورند. آن ها مکلفند که هیچ فرصت و ظرفیت و قابلیت و امکان و ابزاری را که در اختیار دارند مهمل و معطل نگذراند».
القصه وقتی دنیا و مافیها(اعم از پدیده ها و رابطه ها و آدم ها) را این گونه ببینی دیگر برایت از چرایی و چیستی مصلحت سئوالی به وجود نمی آید. فلسفه ی هر چه از دوست رسد نیکوست همینه!
پی نوشت: زنان چه الگوی خوبی دارند وقتی او آن همه مصیبت می بیند و در برابر قدرت نمایی دشمن ما رایت الا جمیلا می گوید!
- روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد!
جاده ی خوشبختی در دست تعمیره!
ما از دنیای مان چه می خواهیم؟ بر چه اساس خوشبخت یا نگون بخت لقب می گیریم؟ چه چیزی تعیین می کند که مایه ی غبطه ی دیگرانیم یا شایسته ی تاسف شان به حالمان؟
هر روز را که شب می کنیم و هر شب را که صبح دائما در ارتباطیم. در ارتباط با آدم ها با وسیله ها با پدیده ها با جانداران و بی جانان با چشمان حریص مردانی که از کنارمان می گذرند با زنان زیبایی که با تمام جلوه های جنسی شان به خیابان آمده اند با بقال و چقال و مطرب و آخوند و معلم و پلیس و... با سنگ هایی که در تقدیرمان نوشته شده که باید شوت شان کنیم با برگ درختانی که خود کنده ایم و تنها خود تصمیم می گیریم که کجا و در چه حالتی رهایشان کنیم با آدامس های در دهانمان که تنها خود تعیین می کنیم که چند بار و با کدام طرف دندان ها بجویم شان یا که نه یواشکی(طوری که کسی نفهمد) قورتشان بدهیم. با عابران ناشناس در پیاده روها که خود تصمیم می گیریم که ازشان جلو بزنیم یا نه. خوشبختانه یا متاسفانه روحیه ی مان، حال و حوصله یمان نه همیشه اما بیشتر اوقات بازتابی است از موفقیت و شکست در همین روابط ظاهرا دمِ دستی و الکی.
بچه تر که بودم در رفت و آمد بین مدرسه تا خانه همیشه سنگی تشتک نوشابه ای چیزی را پیدا می کردم و سعی می کردم تا مقصد همراهی ام کند. این بازی یک قانون داشت و آن این که سنگ را فقط باید با ضربه های پایم با خود همراه کنم! تمام رنجِ رد شدن از خیابان ها و جوی های آب را به جان می خریدم تا... تا ... تا... ؟ نه! این کار تا نداشت و ندارد. هدفی برایش پیش بینی نشده بود اما همین که در این کار موفق می شدم نوید یک روز خوب بود و شکست در این بازی آمدنِ روزی را خبر می داد، لبریز از ناراحتی!
جالب این که قصه هنوز همان است و من هم هنوز همان پسربچه بازیگوش. بیم ها و امیدها هنوز همان طور شکل می گیرند فقط ظاهر قضیه فرق کرده است. کودک دیروز که با تک بوسه های دلنشین مادر خوشحال می شد اگر کسی نفهمد باز هم دلش می خواهد که کسی پیدا شود که دوستش داشته باشد که بغلش کند که از غمش ناراحت شود که روزی، جایی، زمانی دل تنگ آمدنش باشد و دلواپس نیامدنش. دوست دارد رئیس بداخلاق و سخت گیرش بیاید و چند روز برایش مرخصی تشویقی رد کند. دوست دارد هم او(آقای رئیس) با آن کت و شلوار قنداق پیچش بیاید و بی آن که لبخند بزند دستانش را تا جایی که می شود زیر بغل مان در هم کلاف کند که به ما دلداری داده باشد.
ما بزرگ شده ایم اما هنوز بسان بچه ها کارتونی فکر می کنیم. دلمان چیزهایی را می خواهد که فقط در دنیای کارتون ها و شخصیتهای دست و دلباز و نامحدود و بی قیدشان ممکن است. متاسفانه با همین آرزوها و خیال بافی هایِ مداوم سر می کنیم و هی منتظریم. منتظریم و از این که انتظارمان به سر نمی رسد، ناراحتیم.
همیشه همین طور بوده. حاشیه ها بزرگتر از متن می شوند. جزئیات ناچیز و کوچک ،واقعیت های بزرگ زندگیمان را رقم می زنند. فیلم ها و قهرمانان اش ما را بد عادت کرده اند. هی منتظریم لحظه ی سرنوشت ساز زندگی مان برسد تا کلی دعوا کنیم، کلی کتک بخوریم و دردمان بیاید، کلی مردم مسخره مان کنند ولی ما مقاومت کنیم و آخر به آن چه که عمری دوستش داشته ایم، برسیم. غافل از این که زندگی همین هایی است که دائما از کنارشان با بی خیالی تمام رد می شویم. نه آن چیزی که فیلم ها هی نشان مان می دهند! ما فقط دوست داریم که خودمان را منطقی و عاقل و واقع گرا نشان بدهیم واگرنه همان کودکِ نازک دلِ بی منطقِ احساساتی هستیم. ما همان کودک احساساتی هستیم که آتش دوست داشتن و متنفر بودن مان به پفی مشتعل و به تفی خاموش می شود.
ما از دنیایمان چه می خواهیم؟ دقیق تر بگویم: ما از خدایمان چه می خواهیم؟
فرقی نمی کند که در کجا و به چه شکلی زندگی می کنیم. عرصه ی اجتماعی و روابط ما در آن شرایطی را فراهم می کند که در آن چیزی که به وفور یافت می شود، دلیل برای نارضایتی است. با این حساب فرقی نمی کند که کجای زندگی باشی، مرحله ی چند باشی، چند تا غول با شاخ و دم را کشته باشی؛ با یک حساب سرانگشتی همیشه از آن چه که در آن واقعیم ناراحتیم و ناخشنود. این رسم دنیاست، این ذات انسان است. این لازمه ی پیشرفت است، این دلیل زنده بودن و زنده ماندن است. اشتباه نشود منظورم حرص و طمع و آز و قس علی هذا نیست!
بلکه منظورم از نارضایتی شرایطی است که معمولا بعد از هر اتفاق ناخوشایندِ غیرمنتظره برای مان می افتد. حسی مثل حس جاگذاشتن کلید و پشت در خانه ماندن، مثل سوار تاکسی شدن با همکلاسی با کیف پولی که درجیب نیست و در خانه جا مانده (در مقیاس کوچک تر و کم اهمیت تر تا چیزهای مهم تر و بزرگتر). آن جاهایی که به شانسِ نحس مان لعنت می فرستیم، آن جایی که از بخت بدمان می نالیم. آن جایی که نامحتمل ترین اتفاقات(به زعم خودمان) وقتی برایمان رخ می دهد که در خواب آسودگی فرو رفته ایم، که خیالمان راحت است. آن جایی که وارد دنیای لایتناهی ای کاش ها می شویم. آن جایی که حاضریم خیلی از داشته های مان را بدهیم تا شرایط بدی که داریم را به فراموشی بسپاریم.
معمولا در این شرایط فرقی نمی کند چقدر دینداریم و معتقد، فقط لب به اعتراض به عدالت خداوندی می گشاییم. آن جایی که کار خاصی نمی کنیم فقط می نشینیم و جولان دادن روزگار را می بینیم. می نشینیم و وجدانمان را می بینیم که بر گرده ی مان سوار شده و ما را می برد آن جا که خاطر خواه اوست. آن جایی که ما انسان های مثلا روشنفکر و واقع گرا که عمری را در شکستن بت های ذهنی سپری کرده ایم، باز دست به دامان خرافات و اوهام می شویم. دوباره دنبال اسطوره ها و دمِ مسیحایی شان می گردیم. آن جایی که جبر روزگار و اراده ی آهنین اش را آن قدر محکم و لایتغیر می بینیم که تمام غرور و عزت نفس مان را کنار می گذاریم و به غلط کردن و ...خوردن می افتیم. آنجا که تند تند قول می دهیم و عهد می بندیم که دیگر آدم قبلی نخواهیم بود فقط به شرطی که آهای تویی که آن بالایی و زورت خیلی زیاد است بیا و مردانگی کن و کارمان را راه بینداز. یاد شخصیت اصلی رمان بادبادک باز می افتم آن جا که ازسر ناچاری می خواست نماز بخواند و یادش رفته بود که چطور باید بخواند، آن جا که قول می داد که دیگر مشروب نخواهد خورد. و من یادِ خودم می افتم که چقدر از این قول ها داده ام.
به اینجا که می رسیم باید دیوانه شویم. باید از خودمان بدمان بیاید. باید بغض مان بگیرد. باید بر بیچارگی خود تاسف بخوریم. نخیر اخوی! نیازی نیست که زور بزنی. این سامانه(تنفر از خود)خودکار عمل می کند!
پی نوشت: این ها را که می بینید اشک نیست، بوی پیاز می آید!